|
یادداشتهای گاه به گاه هنگامه حیدری
|
|
|
|
||||
|
سکانس اول: در گورستان ظهیر الدوله کنار فروغ و داریوش رفیعی به بلندای زمان، راه رفتیم. گفتیم. گریستیم. خندیدیم و عاشق شدیم. کودکی بازیگوش قطار پر سرعت را نشانه گرفت. سنگی پراند. قطار از حرکت باز ایستاد. اما باور مان نبود. کوشیدیم اما بی فایده بود. مثل تمام نرسیدنها فاتحه ای خواندیم و به زمان پرتاب شدیم. خاطرات آن روزها در کوله بارمان جا ماند: میدان بهمن انتظارهای طولانی رسیدن مسافر. قرارهای نیمه هر ماه رمضان که هرگز مقرر نشد.دعای عرفه که تو به ارک رفتی و من به دانشگاه تهران. صدای لرزانت را وقتی که روبروی قبه الخضرا ایستاده بودم می شنیدم ..... برایم دعا کن و دعا کردم .... سکانس دوم: نوروز تلخ از راه رسید. نوروز مقارن شده با عاشورا. دل در بند در تب و تاب شب دهم به نا گسستنی پیوندی گره خورد ... هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود و نرفت که نرفت. و تو گفتی بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت* سر خم می سلامت شکند اگر سبویی و سبو شکست و خم می شکسته بسته بازهم طاقت آورد.شبهای منتهی به شب دهم برایم شد شبهای تجدید خاطره که هرسال از ده روز مانده به آن آغاز می شود شب دهم به اوج می رسد و تلخی اش تا مدتها باقی است. یادت هست گفتی برای خانه ای که آجر آجرش به مهر توست بنفشه خریده ام. ای کاش بیایی و ببینی و هرگز نشد که نشد و آن مرد در باران رفت و آن مرد در باران گریست و آن مرد در باران جاودانه شد و آن مرد ... مرد بود ... و تنها برایم خواند : لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد و شد و برایم گریان زمزمه کردی: دلبردی از من به یغما ای ترک غارتگر من یادت هست صدای پیرمرد در آن شب مگو در بیابانهای کویری که برق نگاهت را از صدایت می شنیدم که: گوش کن آمده ام پیش پیرمرد می خواهد برایت بخواند مثل شجریان و من گوش کردم: دلبردی از من به یغما ای ترک غارتگر من * دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من.... و اصفهان پر از طنین کاشی های آبی بود و شهر عشق بود ....و رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگرهم* نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم سکانس سوم: چشمان عسلی عشق در بند: ما آن دو خطیم موازیان به ناچاری در ماند و به اسارت جهان رفت سکانس چهارم: و من در کنار تمامی زیبایی های جهان نشسته ام و می نویسم و او در خواب عروسکهایش را می بوسد. عروسکم را می بوسم و این پست ارسال می شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:44 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افقهای باز نسبت داشت
پیامک بی موقع دوستی عزیز و خبر ناگوارش در نیمه شب شوک بزرگی بر من وارد کرد: فردا یکشنبه 24 آبانماه مراسم چهلم دکتر مرزآبادی – دانشگاه
مرگ ناباور دکتر عزیز(دی ماه 1310- مهر ماه 1388) بسیار دردناک بود او که بیش از نیم قرن عمر شریف خود را صرف آموزندان کرد. کلاسهای متفاوت و پربار دکتر بعد از گذشت 12 سال از آنروزها همچنان برایم یادآور خاطرات شیرینی است. آشنایی و تسلطش بر ادب معاصر بی مانند بود و چه خوب حق مطلب را ادا می کرد. اخوان خوانی و شاملو خوانیش یگانه بود و تعبیرات و تحلیلهایش قابل تامل. دکتر به شهادت همکاران و شاگردانش با وجود بیماری تا آخرین روز زندگی در کلاس درس حاضر شد و افتاب زندگیش در روز پانزدهم مهر به کرانه آسمان رسید و رخ درکشید. تربیت چند نسل دانشجو بنای استواری است که دکتر مرزآبادی بنا نهاد که از باد و باران نیابد گزند و تا دنیا دنیاست خاطره اش در گذرگاه ادوار داوری خواهدشد. روانش شاد و روحش در بهشت برین مهمان باد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:9 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به او که جاودانه خواهد بود
من با تمام سربازان جهان در تمام جبهه های جهان جنگیده ام من با تمام سربازانی که تیری در ترکش نداشته اند پشت سنگرها سایه سایه سایه دیده اند لر... زیده ام
من با تمام زنان شوهر از جنگ برنگشته بیوه شده ام من با تمام مادران فرزند از دست داده شیون کرده ام من با تمام کودکان یتیم یتیم شده ام من با تمام سقفهای آوار شده آوار شده ام من با تمام زندگی های پاره پاره تکه تکه شده ام من با تمام ..... من با تمام...... من با تمام ..... من..... ای کاش من ای کاش من خدا نبودم. آبان 88
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:53 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
پرده اول سلامي دوباره بهاران خجسته باد. اندكي با تأخير يك برگ ديگر از دفتر عمرمان كنده شد. نگاهي به پشت سر تكليفمان را با خودمان روشن ميكند كه چه بوديم و چه كرديم. اينك تقويمي با 365 روز دربرابرمان گشوده است تا چه كنيم.
پرده دوم آخرين چهارشنبه سال در سريال كارگاه علوي موضوع قتل احمد دهقان به دست حسن جعفري به تصوير كشيده شده بود. در اين سناريو قاتل حسن جعفري تودهاي معرفي شده بود كه اين موضوع با آنچه كه من در كتاب بي گناهي كه به دار آويخته شد چاپ حوزه هنري تفاوت بسيار داشت. در آن كتاب از حسن جعفري اعاده حيثيت شده بود و وكيل ايشان آقاي تفضلي شرح ماوقع و اينكه جعفري قاتل نبوده و در هنگام ورودش به دفتر كار دهقان او كشته شده بوده و اين پاپوشي بوده كه براي او درست شده و قس عليهذا و نيز اينكه وكيل ايشان به همراه برادرش حتي تا دربار براي گرفتن حكم بي گناهي او پيش رفته اند و زماني حكم تعويق در اجراي حكم را براي مجريان اعدام آوردند كه به دليل ازدحام جمعيت نتوانستند حكم را برسانند و حسن جعفري بيگناه به دار آويخته شد و موضوع اعاده حيثيت از جعفري اگر اشتباه نكنم به تأييد رياست جمهوري وقت آقاي رفسنجاني رسيده بود. اما در اين قسمت از سريال حسن جعفري با نيت قبلي وارد دفتر كار دهقان شده و او را ميكشد. كدام درست است؟ قضاوت كنيد.
پرده سوم ششم فروردين فيلم چاپلين از شبكه تهران پخش شد. فيلمي متفاوت از زندگي نابغه سينما كه جنبههاي پيدا و پنهان مردي را كه در روزگار تألم جهان شجاعانه به خندانيدن مردم همت گماشت به تصوير ميكشيد. در قسمتي از فيلم كه چاپلين قصد ساختن فيلم ديكتاتور بزرگ را داشت و برادر ناتني اش با او مخالفت ميكرد چاپلين نكته جالبي را گوشزد كرد: من و هيتلر هر دو در يك سال بدنيا آمديم با چندين روز اختلاف: چاپلين متولد 16 آوريل 1889 و هيتلر 20 آوريل 1889 نكته اي كه مي خواهم اشاره كنم اين است كه يك سال ميتواند دو نوزاد در دامن خود بپرورد هيتلر و چاپلين كه يكي جهان را خون و آتش ميكشد و ديگري تا سر حد مرگ ميخنداند و مرهمي بر دل داغدار مردم مينهد و با شجاعت تمام در اوج قدرت هيتلر او را به تمسخر ميكشد و براي جهاني كه بازيچه دست فردي روان پريش چون او شده است دل ميسوزاند. اميد كه سال 88 سالي پربركت و پر از صلح براي جهان باشد.
+
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:57 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ماهور دیروز یک ساله شد.
این شعر کوتاه را سال گذشته ماهور ده روزه بود که برایش نوشتم: تو می خندی و من یک خنده تو را به بهای بهشت زیر پایم خریدارم بخند یک بهشت برایم بخند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:4 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چشم اندازهاي آرمانشهر در شعر فارسي(با تكيه بر آثار نظامي، عطار، سعدي و جامي) عنوان رساله كارشناسي ارشد من است كه در شهريور ماه سال ۸۲ در دانشگاه كاشان با درجهي عالي دفاع شد و در هفتهي پژوهش همان سال بعنوان پژوهش برگزيدهي دانشگاه انتخاب و مورد تقدير قرار گرفت. اين كتاب به دو بخش كلي تقسيم شده كه بخش اول شامل هشت فصل و بخش دوم شامل پنج فصل به شرح زير است:
بخش اول فصل اول: افلاطون كيست؟ فصل دوم:ارسطو و سياسات او فصل سوم: افلاطون و آرمان شاهي در ايران فصل چهارم: حكومتهاي عصر زرين در ايران فصل پنجم: آرمان شهر و ديگران فصل ششم: آثاري كه بر اساس تفكر آرمانگرايي بوجود َآمدهاند الف- در خارج از ايران ب- در ايران و بلاد اسلامي فصل هفتم: بنا كنندگان بهشتهاي اين جهاني فصل هشتم: اعتقاد به ظهور موعود و تأسيس جامعهي آرماني توسط او
بخش دوم فصل اول: نظامي و آرمانشهر فصل دوم: عطار و آرمانشهر فصل سوم:سعدي و آرمانشهر فصل چهارم: جامي و آرمانشهر فصل پنجم: جان كلام
اين كتاب توسط انتشارات دانش نگار عضو انجمن فرهنگي ناشران كتاب دانشگاهي در تيراژ 1000 جلد و۳۴۴ صفحه در قطع وزيري هفته گذشته به بازار كتاب عرضه شد. طراحي جلد اين اثر توسط همسرم انجام گرفت كه از او بسيار ممنونم.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:22 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گفته بودم گلشیفته یک پدیده است. آنروز گمانم این بود و امروز از اینکه موفقیت های اخیر برای او پیش آمده بسیار خوشحالم. اهالی هنر در این مرو بوم بسیار غریبند و اگر یک روز دری به تخته ای بخورد و یکی را از جایی بخواهند همه علیه او جبهه می گیرند. واقعا نمی فهمم جنجال اخیر برای چیست؟ یک انسان آزاد تصمیم گرفته تا آینده هنری و آینده مالی خود را از ورطه نابودی در این کشور نجات دهد. کجای این مسئله ایراد دارد؟ رفتن گلشیفته به هالیوود و بازی در مقابل دی کاپریو پیش از آنکه هجمه های نامنصفانه را بطلب تحسین و تمجید را می طلبد که این هنر پیشه جوان بدون باختن خود در مقابل غولهای هالیوود ظاهر می شود و بعد با ظاهری زیبا و کاملا شرقی و بدون آب و لعاب معمول هنرمندان هالیوود بر روی فرش قرمز قرار می گیرد تا همه رسانه ها از چهره حقیقی نه ساختگی یک هنرمند واقعی تصویر بگیرند. هیچ چیز برایم دردناکتر از مرگ مهدی فتحی در فقر و از فقر نیست. هیچ گاه به یاد ندارم برای مرگ کسی اینگونه اندوه به جانم چنگ زند نه از مرگش که از وضعیت مرگش. آیا این حق فتحی بود؟ حالا که در اینجا هنر و هنرمند را به پشیزی نمی خرند چه بهتر که انسانهای مستعدی همچون گلشیفته به دنیای حرفه ای های هالیوود وارد شود و آینده هنری و معیشتی خود را تضمین کند.
بیشتر مشکل گلشیفته زن بودن اوست و الا پیش از او همایون ارشادی هم در فیلم بادبادک باز بازی کرد و اتفاقی نیفتاد و اسلام هم در خطر نیفتاد. با همه اینها برای این هنرمند جوان و خوش آتیه کشورمان در هر جا که هست ارزوی موفقیت داریم. عکس های گلشیفته فراهانی در اکران فیلمش در نیویورک
گلشیفته فراهانی در اکران فیلم مجموعه دروغ ها در نیویورک
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:35 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوست خوبم زهره نيلي در شماره سه شنبه گذشته(25/04/87) همشهري مطلبي درباره ظهيرالدوله نوشته بود با عنوان هيچكس دريچهاي نياورده بود كه به شدت داغ دلم را تازه كرد. پيرمرد ظهير الدوله كه مرد گفتيم ديگر كشمكش دم در گورستان با پيرمرد دندان گرد كه تا پول نميگرفت راهت نميداد تمام شد. اما گويا اين دندان گردي موروثي است و هنوز همسر و پسر پيرمرد به كار خود ادامه ميدهند. گورستاني به زيبايي و دنجي ظهير الدوله آن هم با آنهمه ستاره داخلش ميبايست جايگاهي باشد براي ورود عموم و توريستهاي خارجي كه به آنها پز بدهيم كه ما هم چيزكي شبيه پرلاشز در ايران داريم كه پر از هنرمند است اما افسوس در نگهداري ان نهايت بي سليقگي و بدسليقگي را به كار بردهايم. به قول زهره بايد آنقدر به ان پير زن چشم بگويي تا چشمت از كاسه در آيد كه چه؟ ميخواهم دمي در اين گورستان بياسايم. زنك گمان ميكند در ورودي لونا پارك ايستاده و هيچكس را بدون بليط آنهم از نوع كاغذي 50000 ريالي راه نميدهد. تازه اگر خيلي كشمكش كني چندين فحش آبدار هم نثارت ميكند.ظهيرالدوله با آن همه ستاره اش گرفتار ابري ابدي شده كه متوليانش از هيچ كس خوششان نميآيد گويا سرنوشت بهار، فروغ، قمر، داريوش رفيعي، محمد مسعود، ايرج ميرزا، روح الله خالقي، صبحي مهتدي و.... است كه در محاق بمانند تا مگر روزي كه اين گورستان از چنگال خاندان پيرمرد خارج شود. فقط كافي است به اين آدرس مراجعه كنيد تا بفهميد كه تفاوت بين ما و ديگران در ارج نهادن به بزرگان تا چه حد است . يك زمان به مرده پرستي مشهور بوديم فكر ميكنم امروز اين كار را هم درست انجام نميدهيم. آدرس را كه كليك كنيد با فضاي ورودي پرلاشز مواجه ميشويد كه با فلشهاي مشخص شده ميتوانيد از روي نقشه وارد گورستان شويد و از داخل باكس كناري كه حروف لاتين را دارد اسم مثلا صادق هدايت را تايپ كنيد تا بصورت مجازي بالاي سر صادق بنشينيد و برايش فاتحهاي بخوانيد كليك كنيد تا تفاوتهاي خودمان را با آنها احساس كنيد و بعد باز هم به پير زن فكر كنيد.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:15 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نادر ابراهیمی بزرگ مرگی عاشقانه و آرام را برگزید. به احترام یادش که وصیت نمود رفتنم بی اشک و آه باشد. غممان را فرو می خوریم و برایش ارزوی جایگاهی رفیع در آخرتش داریم چون دنیایش. پس از مرگ شاملوی بزرگ مرگ نادر ابراهیمی بسیار غمگینم نموده است. دنیا دارد از آدم تهی می شود. وقت آن است که چراغ بدست گرد شهر بگردیم. نادر ابراهیمی فراموشی گرفته بود اما همه او را از یاد برده بودند. پیرمرد چه غم بزرگی را تحمل کرد. عاشقانه های آرامش را دوست دارم و به هر که می خواهد تشکیل زندگی دهد می گویم چهل نامه ابراهیمی را بخوان. چه خوب مفهوم زندگی را درک کرده بود. او چگونه زیستن را آموخته بود و خدا نیز چگونه مردن را به او یاد داده بود. اگر دوست دارید سرود سفر برای وطنش را با صدای ماندگار استاد نوری باز هم بشنوید به این آدرس مراجعه کنید.
ترانه ی « سفر به خاطر وطن » ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی تنظیم كننده برای اركستر و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان خواننده : محمد نوری (این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاك خون دلها خورده ایم خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم رنج دوران برده ایم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند روز پیش یک فایل صوتی به دستم رسید از شعر خوانی خلیل جوادی ظاهرن در یک جلسه طنز خوانده شده. خلیل جوادی را از سالها پیش می شناسم و مخصوصن یک دو بیتی از او همیشه در ذهنم هست:
ماهی تو که بر بام شکوه آمده است آینه ز دستت بستوه آمده است خورشید اگر گرم تماشای تو نیست دلگیر نشو ز پشت کوه آمده است متن شعر محکمه الهی از سایت خلیل جوادی(برای دریافت فایل صوتی هم می توانید به این آدرس مراجعه کنید): یه شب که من حسابی خسته بودم همین جــوری چشامو بستـه بـودم سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟ این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟ حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟ خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه آهان می خواد یواشکی جیم بشــه دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جـــدا بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن فوری در آورد واسه شون چک کشید گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش کشون کشون برد و یه جایـی بستش رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟ بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی این همه که روضه و نوحــه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟ خیال می کردی ما حواسمــون نیس نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟ هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همـه رو پیش آوردن گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟ مأ موره گف میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟ خیام اومد یه بطری ام تــو دستش رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن حضرت اسرافیل از اونــــور اومد رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن مونده بودم کــه این کیـــه خدایا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا فِک می کنید داخل اون تخ کی بود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟ اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد همونکه کاراش عالی بود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا وقت و تلف نکن تــوماس زود برو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟ آخه ادیسون کــه مسلمون نبود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده با سیم میماش شب رو به صُب رسونده حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد حضرت حق خــودش رو جابجا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟ تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد همینجوری می خواس بلن شه نم نم گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24 توسط هنگامه حیدری
|
|
|||||
|
|||||